تبليغاتX
گاه عروج . گاه هبوط

گاه عروج . گاه هبوط

نقدی نیست !

به تازگی متوجه شدم گذاشتن عکس خود در گوشه ایی از وبلاگ   به

 در بین وبلاگ نویسان رایج شده است

 

حس خوبی بود وقتی مطلبی را می خواندم می دانستم الان عقلم نمی تواند به چشمم باشد !

حالا دارم فکر می کنم که  واقعا چرا ادم اینقدر عقلش با چشمانش رابطه مستقیم دارد ؟

ادمیزاد  جوابم  بود !

 

 

+ نوشته شده در  88/09/05ساعت 21:12  توسط یکی از این همه 

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

باشد برای بعد

که تو خدا شوی

من بنده

تو از ان بالا دست مرا بگیری

من تا ابد بزرگی تو را درک نکنم

باشد برای بعد

که فهم من از زمان انقدر جاری نباشد

و بعد هایم  ۳ تا

هنوز هم مرا میبینی

همین ان

که ضربان قلبم جا به جا میزند

 نه !

نا به جا میزند .

همین ان

 که تو خدایی

و من بنده

 

 

 

~ : گیج می خورم بسیار

~ : امیدوارم تنها به او

~: از گیجی سر می خورم مدام با سر میروم تو دیوار !

 

+ نوشته شده در  88/09/02ساعت 21:11  توسط یکی از این همه  | 

لالی

 

 دستانم لال شده

خیر به کیبورد مانده

نمی نویسد 

فکر می کند

بغضش را می تکاند روی صفحه

اما هیچ واژه ایی نیست

این صفحه ی سفید

این شعر منتظر

 

 تمامیت خود را گذاشته ام بین دستانم

 مغزم را میفشارم

قلبم می ترکد

لباسهایم کثیف می شود

هنوز دستانم لال . نگاهم میکنند

 

 

~: نشد که بیایم برای تو . دلتنگ بودم برای خودم

~: دیگر سلام نمی کنم .

 

 

+ نوشته شده در  88/08/22ساعت 0:29  توسط یکی از این همه  | 

ّّّ~

اینجا کلاه "ا "را برداشته اند

تا "ا "بی کلاه بسازند

بعد همه بگوییم" ا "

آنها بگویند" ا" شما که کلاه ندارد

بفرمایید ته صف

 

 

~: فوبیای ذهنی ام را می کاوم 

~: امیدوارم تا جمعه همه سالم باشند

+ نوشته شده در  88/08/10ساعت 20:53  توسط یکی از این همه  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۸۸.۸.۸

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  88/08/08ساعت 2:43  توسط یکی از این همه  | 

خلاص شدن تازه اول بدبختیه

 

+ نوشته شده در  88/08/06ساعت 2:18  توسط یکی از این همه 

 اجازه ی ورود می خواهم و بین بی نهایت سکوت ایستاده ام تا رمزت را وارد کنم

 

خیلی ها اینجا ایستاده بودند من .یکی از این همه اجازه ی ورود می خواهم ! لطفا. 

+ نوشته شده در  88/08/05ساعت 20:55  توسط یکی از این همه 

مهال-محال

 

مثل اینکه قرار است

اعتراف کنم

اما محال است

و همین    محال -مهال

همانقدر جذاب است که اعترافش

و مرگش

 اغازتنها اعتراف تورا می طلبد

و پایان برای من است

 

 

من مثل یک صدف درون خود زندگی می کنم.                                  

  من صدفی هستم که می خواهم از قلبم مرواریدی بسازم.

  اما به من می گویند مروارید چیزی جز بیماری صدف نیست...

                                                                          جبران.خلیل.جبران

 

~: تنها می گویند

 

+ نوشته شده در  88/08/05ساعت 0:48  توسط یکی از این همه  | 

فرت

ادمه جذابیه

انقدر جذابه که با همه ی احمقانه بودنش

البته نه برای من

برای همه  ی انها که بهش می خندن جذابه

و حالا هر روز جذابیتش داره تو نگاهم ضعف میره

تمام بودنش را برام مصنوع می کنه

و ان چیزی که انها بهش می خندن  تو شعور من تکثیر میشه

و نمیدانم  حالا من هم لذت ببرم

یا با بهتی ناباورانه به این فیلسوف احمق بخندم

البته که خندیدن هم لذت

اما تو ان شرایط من وقتی لذت می برم که باهاش مخالفت کنم

که بتونم بگم

که اون ببینه که انقدر هام برای ما پیچیده نیست

"تو را خدا یکم دیگه تحمل کن "

شاید بیشتر برای این نوشتم که تخیلات مارمولکیمو  به بن بست برسونم

 برای شخص مذکور

که همان ادمهایی مکعبی بهش بخندن و من فکر کنم که ان چه لذتی میبره

شرط عقل حماقته همین الان همین لحظه

برای خودم

 

+ قسمت بیشتر تخیلاتم را می خواهم فرت

    باید ارام گیرم  هر چند دوستشان دارم 

  

 

+ نوشته شده در  88/07/28ساعت 20:44  توسط یکی از این همه  | 

تقاضایی دارم

در این 8 ضلعی وارد نشو

گوشه ی اول

نشسته ام

از امتدادم خارج نشو

+ نوشته شده در  88/07/22ساعت 19:33  توسط یکی از این همه  |