تبليغاتX
گاه عروج . گاه هبوط

گاه عروج . گاه هبوط

ّّّ~

اینجا کلاه "ا "را برداشته اند

تا "ا "بی کلاه بسازند

بعد همه بگوییم" ا "

آنها بگویند" ا" شما که کلاه ندارد

بفرمایید ته صف

 

 

~: فوبیای ذهنی ام را می کاوم 

~: امیدوارم تا جمعه همه سالم باشند

+ نوشته شده در  88/08/10ساعت 20:53  توسط یکی از این همه  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۸۸.۸.۸

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  88/08/08ساعت 2:43  توسط یکی از این همه  | 

خلاص شدن تازه اول بدبختیه

 

+ نوشته شده در  88/08/06ساعت 2:18  توسط یکی از این همه 

 اجازه ی ورود می خواهم و بین بی نهایت سکوت ایستاده ام تا رمزت را وارد کنم

 

خیلی ها اینجا ایستاده بودند من .یکی از این همه اجازه ی ورود می خواهم ! لطفا. 

+ نوشته شده در  88/08/05ساعت 20:55  توسط یکی از این همه 

مهال-محال

 

مثل اینکه قرار است

اعتراف کنم

اما محال است

و همین    محال -مهال

همانقدر جذاب است که اعترافش

و مرگش

 اغازتنها اعتراف تورا می طلبد

و پایان برای من است

 

 

من مثل یک صدف درون خود زندگی می کنم.                                  

  من صدفی هستم که می خواهم از قلبم مرواریدی بسازم.

  اما به من می گویند مروارید چیزی جز بیماری صدف نیست...

                                                                          جبران.خلیل.جبران

 

~: تنها می گویند

 

+ نوشته شده در  88/08/05ساعت 0:48  توسط یکی از این همه  | 

فرت

ادمه جذابیه

انقدر جذابه که با همه ی احمقانه بودنش

البته نه برای من

برای همه  ی انها که بهش می خندن جذابه

و حالا هر روز جذابیتش داره تو نگاهم ضعف میره

تمام بودنش را برام مصنوع می کنه

و ان چیزی که انها بهش می خندن  تو شعور من تکثیر میشه

و نمیدانم  حالا من هم لذت ببرم

یا با بهتی ناباورانه به این فیلسوف احمق بخندم

البته که خندیدن هم لذت

اما تو ان شرایط من وقتی لذت می برم که باهاش مخالفت کنم

که بتونم بگم

که اون ببینه که انقدر هام برای ما پیچیده نیست

"تو را خدا یکم دیگه تحمل کن "

شاید بیشتر برای این نوشتم که تخیلات مارمولکیمو  به بن بست برسونم

 برای شخص مذکور

که همان ادمهایی مکعبی بهش بخندن و من فکر کنم که ان چه لذتی میبره

شرط عقل حماقته همین الان همین لحظه

برای خودم

 

+ قسمت بیشتر تخیلاتم را می خواهم فرت

    باید ارام گیرم  هر چند دوستشان دارم 

  

 

+ نوشته شده در  88/07/28ساعت 20:44  توسط یکی از این همه  | 

تقاضایی دارم

در این 8 ضلعی وارد نشو

گوشه ی اول

نشسته ام

از امتدادم خارج نشو

+ نوشته شده در  88/07/22ساعت 19:33  توسط یکی از این همه  | 

دلتنگ

دلم برات تنگ شده

دلم انقدر برات تنگ شده که انکارشم سخته

تولدم بود

و چه سخت انروز را خواستم بخندم

خواستم دلتنگ نباشم

موسیقی شاد گذاشتم

نشد

لبخند زدم نشد

فریاد زدم نشد

و  شب دیگر بریدم

دلتنگی چشمانم را گاز زد

اشکم ریخت

فرق میکند روز تولدت اشک بریزی

خیلی فرق می کند

دلتنگتم

برای ثانیه ای هم فکر نکردم عاشقت باشم

فقط فکر می کردم  شاید تو باید عاشق باشی

و فهمیدم  بهتره هیچکدام نباشه

دلتنگتم

برای همان لحظات که محبت را زور چپون میکردی

و حالا من هم دیگه نمیتونم کاری کنم

فقط همین قدر  که کمی الان تو زندگیم

کمی برام خیلی کم

 

+ نوشته شده در  88/07/17ساعت 18:29  توسط یکی از این همه  | 

بین چرندیات ذهن تا واقعیت ذهن همیشه گام های بزرگی برای

خودشناسی وجود دارد

 

~: یکی از همون اصل های کولمه

 ~: چمه نمیدونم .بیشتر از همه


+ نوشته شده در  88/07/16ساعت 1:50  توسط یکی از این همه  | 

چه می کنه این دکتر علی شریعتی

 

مردان در صيد عشق به وسعت نامنتهايي نامردند.

 گدايي عشق ميكنند،

تا وقتي مطمئن به تسخير قلب زن نشدند؛

اما همين كه مطمئن شدند،

مردانگي را در كمال نامردي به جا مي آورند.

 

دكتر علي شريعتي

+ نوشته شده در  88/07/09ساعت 1:20  توسط یکی از این همه  |